کد خبر: 116003489
تاریخ انتشار: یکشنبه 18 تير 1396
خانه » سایت های خبری » قاصد نیوز » شهیدی که امام به وجودش افتخار می کرد +زندگینامه و چند خاطره
نسخه چاپی
ارسال به دوستان

بر اساس آزمایش DNA و در پی اعلام مرکز تحقیقات ژنتیک انسانی، پیکر مطهر یکی از شهدای گمنامی که در دانشگاهی فردوسی مشهد به خاک سپرده شده است مربوط به سردار دلاور خراسانی شهید «ابوالفضل رفیعی سیج» جانشین فرمانده لشکر 5 نصر بوده است

به گزارش چی 24 به نقل از قاصد نیوز:
شهیدی که امام به وجودش افتخار می‌کرد +زندگینامه و چند خاطره

به گزارش «قاصدنیوز»، بر اساس آزمایش DNA و در پی اعلام مرکز تحقیقات ژنتیک انسانی، پیکر مطهر یکی از شهدای گمنامی که در دانشگاهی فردوسی مشهد به خاک سپرده شده است مربوط به سردار دلاور خراسانی شهید «ابوالفضل رفیعی سیج» جانشین فرمانده لشکر 5 نصر بوده است.

 

ابوالفضل رفیعی در سال 1334 در روستای سیج مشهد دیده به جهان گشود. تحصیلات خود را تا پایان راهنمایی ادامه داد و سپس جهت تحصیل علوم حوزوی یه یکی از مدارس حوزه علمیه مشهد رفت و مدت 7 سال به تحصیل پرداخت.

 

پس از پیروزی انقلاب اسلامی به دلیل علاقه زیاد به امام (ره) راهی قم شد و پس از پیروزی سپاه پاسداران به عضویت سپاه قم در آمد و به محافظت از بیت امام در امد.

 

او به عنوان مسئول گشت سپاه مشهد موفق  به دستگیری و هلاکت عده ای از منافقین گردید.

 

با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهه های نبرد شد و مسئولیت های مختلفی را به عهده گرفت  که آخرین آنها جانشینی فرماندهی لشکر 5 نصر بود.او در عملیات خیبر خوش درخشید و سرانجام در تاریخ 12/12/1362 در منطقه هور الهویزه به دیدار معبود شتافت.

 

خاطرات شهید ابوالفضل رفیعی سیج :

سرباز ولایت

هیچ یادم نمی رود در یک جلسه ای نشسته بودیم . بحث مانور بود آخر جلسه بچه ها می خواستند پراکنده بشوند . آقای رفیعی گفت : شما چه جور سرباز امام زمان هستید ‏‏‏‏‏‏‏،‌ چه جور سرباز ولایت هستید . آمدید مانور را طراحی کردید همینطوری می خواهید بلند شوید و بدون ذکر مصیبت ، بدون ذکر ابوالفضل عباس ( علیه السلام ) بروید . همان جا نشست ، یک روضه بسیار داغ و معنوی را برای بچه ها خواند . گوینده :نور علی شوشتری

 

روضه حضرت عباس

من مدت 10 سال ایشان را می شناختم در دوران انقلاب وبعد از پیروزی انقلاب اسلامی که سپاه تشکیل شد با ایشان بودم تا این که جنگ عراق علیه ایران آغاز شد . من وبرادر رفیعی به خوزستان رفتیم و به عنوان فرمانده گردان انتخاب شدیم او به آبادان رفت و من به سوسنگرد رفتم و بعد از چند عملیات در سال1361 برای عملیات فتح المبین به منطقه شوش آمدیم که برادر رفیعی را دیدم ایشان از من پرسید: شنیده ام که مجروح شده اید گفتم آری یک چشمم را در راه خدا دادم .

در والفجر مقدماتی من و برادران شهید رفیعی ورمضانعلی عامل، در تیپ امام رضا مشغول خدمت بودیم . برادر رفیعی فرماندهی تیپ را به عهده داشت و برادر عامل و من فرماندهی خط را به عهده داشتیم این عملیات در منطقه فکه و چزابه بود یادم نمی رود که برای تثبیت خط رفته بودیم که شهید رفیعی گفت برادران ما برای اسلام می جنگیم.

 

در همین موقع بود که مزدوران صدام پاتک را شروع کردند چون من فرمانده خط بودم برادر رفیعی به من گفت که فرمان آتش را صادر کن با تمام قدرت می جنگیم و نگذارید دشمن یک وجب پیش بیاید چرا که مابرای خدا می جنگیم و دشمن برای شیطان . در تاریخ 62/01/22 بود که ما با برادران در سنگر نشسته بودیم و برادر رفیعی آمد وگفت که فردا عملیات والفجر 1 آغاز می شود و من دلم می خواهد که امشب برای شما روضه بخوانم . او به ابوالفضل عباس سردار کربلا خیلی علاقه داشت آن شب روضه حضرت ابوالفضل العباس ( علیه السلام ) را خواند وما کمال استفاده را کردیم  گوینده :محمد حسن نظر نژاد

دیدار با امام

در مدتى که برادر رفیعى مجروح شده بود یک وقت خصوصى براى دیدار حضرت امام گرفت که من نیز همراه ایشان رفتم. جماران که رسیدیم رفتیم خدمت حضرت امام آنجا آقاى موسوى خوئینى ها درب را بر روى ما باز کرد. وقتى ما به حضور حضرت امام شرف یاب شدیم با چهره مصمم و مهربان امام مواجه شدیم که کلاه مشکى بر سر و پتویى هم روى پایش انداخته بود. پس از سلام و احوالپرسى امام رو کرد به برادر رفیعى و با شوخى به ایشان گفت: "تو جوان رشیدى هستى، خدا امثال شما را براى اسلام و این نظام حفظ کند، من به وجود شما افتخار مى‏کنم."  گوینده :محمدرضا دهقانی

 

آرزوی شهادت

برادر رفیعی مدتی را در سپاه قم خدمت کرد . یکی از آن روزها من به همراه سه پسر ایشان ( آقا صادق ، آقا جعفر و علی اصغر ) داخل حجره نشسته بودیم ومشغول صحبت بودیم .که برادر رفیعی وارد حجره شد و گفت: آقای مهدویان خوشا به حالت که چنین توفیقی نصیبت شد .تا در این حجره مجردی به تحصیلت ادامه دهی ، اما این را هم گفته باشم که من از تو انتظار دارم تا هر موقع که قرآن و دعا می خوانی برای من دعا کنی تا در راه خدا شهید شوم چون من اصلاً دوست ندارم که به مرگ طبیعی از دنیا بروم . گفتم : برای من این یک افتخار بزرگی است که در بین فامیل و دوستان عزیزانی چون شما باشند ومن امیدوارم خداوند بزرگ شما را در پناه خودش حفظ کند .انشاءا… در این حال ایشان مجدد تکرار کرد که آقای مهدویان من خیلی دوست دارم تا در راه اسلام به شهادت برسم .وبعد در ادامه صحبتش این دعا را زمزمه کرد که اللهم الرزقنی توفیق الشهاده فی سبیلک .خدایا آروزی من شهادت در راه توست این توفیق را نصیبم کن .وخداوند هم دعای ایشان را مستجاب کرد و به درجه رفیع شهادت رساند. گوینده : علی مهدویان 

 

خداحافظی برای آخرین بار

دفعه آخرى که ابوالفضل خواست به جبهه برود براى خداحافظى به منزل ما آمد و گفت: "من عازم منطقه هستم از طرفى وقت ندارم که همه را ببینم، پس لطفاً شما خودتان از طرف من به همه سلام برسانید، در ضمن ایندفعه که مى‏روم معلوم نیست که برگردم، خانواده‏ام را اول به خدا و بعدهم به شما مى‏سپارم." آنروز ابوالفضل یک حالت عجیبى داشت، لحظه خداحافظى وقتى از زیر آئینه و قرآن رد شد تا سه مرتبه یک مسیرى را رفت و باز مجدداً برگشت، انگار از یک چیزى خبر داشت اما نباید مى‏گفت، خلاصه هر طور بود خداحافظى کرد و رفت. چهار، پنج شب از رفتن ابوالفضل گذشته بود که از اهواز با منزل یکى از همسایگان تماس گرفت و خواست که با حاج آقا صحبت و از آنجا که حاج آقا نبود من رفتم، بعد از سلام و احوالپرسى به من گفت: "مادرجان! سلام مرا به حاج آقا برسان و بگو ابوالفضل گفت: معلوم نیست که این دفعه برگردم یا برنگردم." گفتم: این چه حرفیست که مى‏گویى، انشاءا... که برمى‏گردى. با یک حالت خاصى گفت: "ما الان عازم منطقه عملیاتى خیبر هستیم، دیگر معلوم نیست که برگردم، با خداست که با ما چه کند، به هر حال ایندفعه غیر از دفعات قبل است."بعد از آن تماس دیگر خبرى از ابوالفضل نشد چرا که در همان عملیات مفقودالاثر شد. گوینده : مادر شهید

 

شهادت

یکى از دوستان بنام آقاى پارسایى که تا اندکى قبل از شهادت برادر رفیعى در کنارش بوده چنین نقل کرد که: "برادر رفیعى در نزدیک پل العزیر به پشت خاکریز آمده بود تا با دوربین منطقه را مشاهده و به فرماندهى لشگر مخابره کند که ظاهراً در همین بین تیرى به سرش اصابت مى‏کند." که پس از رد شدن نیروهاى عراقى از پل آقاى پارسایى به اسارت درمى‏آید و به نقلى: "برادر رفیعى به شهادت مى‏رسد که جنازه‏اش همانجا مى‏ماند و هنوز که هنوز است جنازه ایشان برنگشته و همانجا مفقود الاثر مانده است" "روحش شاد".  گوینده :محسن دهقانی

وصیت نامه شهید ابوالفضل رفیعی سیج

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام و درود خداوند بر منجی انسان ها ، حجت به حق بر مردم ، بقیةالله الاعظم حضرت مهدی علیه الصلوه والسلام روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداه ، و درود و سلام خداوند به رهبر کبیر انقلاب وقائد عظیم الشان امام خمینی و سلام و درود فراوان به رهروان خونین راه حسین، شهدای کربلای ایران و خانواده های آنها که با صبر و استقامت خود تداوم بخش انقلاب اسلامی ایرانند.

 

 اما بعد بارالها اگر با شهید شدن و ریختن خون ابوالفضل نهال نوپای انقلاب اسلامی آبیاری شده و ثمربخش است پس هرچه زودتر مرا شهید گردان که تنها آرزوی من پیوستن به لقاء توست من خودم را مدیون انقلاب اسلامی می دانم.

 

شاید آمدن من به جبهه های جنگ اسلام علیه کفر جهانی باعث می شود یک ذره ای از آن دین را ادا کرده باشم انشاءالله

 

و اما وظیفه ی شرعی مردم که اطاعت از ولی فقیه خود امام خمینی نمایند و تمام سخنان گهربار ایشان را فرا گرفته و جامه عمل بپوشانند که این کار را خواهند کرد چون ملت شریف و شهید پرور ایران به دنیا ثابت کرد که پای بند به عقاید مذهبی بوده و اطاعت از ولایت فقیه را یک وظیفه شرعی خود دانسته و به آن ارج نهاده ، از آن پیروی می کند و همین اتحاد کلمه و پیروی از دستورات امام امت بود که انقلاب اسلامی را الگو در سطح انقلابات جهان و مردم را نمونه و انگشت نما جهت مردم قرار داد. در پایان طول عمر امام و توفیق جهت خدمت برای رضای خدا به مردم از درگاه ایزد منان را مسئلت دارم.

برچسب ها
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
طراحی پرتال خبری، توسط پارس نوین