کد خبر: 46300060
تاریخ انتشار: چهارشنبه 12 خرداد 1395
خانه » حواشی » رسالت » احداث پل روی رودخانه
نسخه چاپی
ارسال به دوستان
پایگاه فرهنگی تبلیغی رسالات:

پوتین ها را به پا کردم و با مدیر مدرسه که میزبان ما بود، راهی مدرسه شدیم، هر جا که قدم می گذاشتیم، تا مچ پا در گل فرو می رفتیم. در مسیر جاده اهالی روستا را می دیدیم که یکی یکی به طرف روستا برمی گشتند و ناراحت از این که رودخانه را دوباره آب گرفته و نمی شود از آن عبور کرد. بالاخره خود را به رودخانه رساندیم و...

به گزارش چی 24 به نقل از رسالت:
 
 
 

هوا خیلی سرد بود. از دو شب پیش باران امان زمین را بریده بود. دیگر هیچ جایی از منطقه کویری باقی نمانده بود که سطح آن را آب فرا نگرفته باشد. مثل همیشه ساعت 7 صبح برای رفتن به مدرسه راهنمایی و برگزاري کلاس های عقیدتی، احکام و آموزش نماز آماده مي‌ شدم.

از آن جایی که سرما در ابتدای فصل نوید زمستانی سخت را می‌ داد و با توجه به تجربه ‌ای که من از آن منطقه داشتم، مي‌ دانستم در موقع آمدن باران، چطور کویر تشنه، همه چيز را به دل خویش فرو می بلعد.

پوتین ‌ها را به پا کردم و با مدیر مدرسه که میزبان ما بود، راهی مدرسه شدیم، هر جا که قدم می‌ گذاشتیم، تا مچ پا در گل فرو می ‌رفتیم. در مسیر جاده اهالی روستا را می دیدیم که یکی یکی به طرف روستا برمی‌‌گشتند و ناراحت از این که رودخانه را دوباره آب گرفته و نمی‌ شود از آن عبور کرد. بالاخره خود را به رودخانه رساندیم و با صحنه عجیبی مواجه شدیم. کانال کوچک با بهتر بگویم جوی کوچکی را که تاچند وقت پیش، محل بازی بچه ها بود، بقدری آب گرفته بود و با شدت آب از آن عبور می‌ کرد، که بزرگترها هم جرأت قدم گذاشتن در آن را نداشتند. عده ای منتظر و نگران در آن طرف رودخانه ایستاده بودند و عده ای هم در این طرف.

مدرسه مورد نظر آن طرف رودخانه بود. به ناچار همان جا ایستادیم و با اهالی مشغول صحبت شديم و آن ها هم با دیدن ما شروع به درد و دل کردند. من هم فرصت را مغتنم شمردم و از این تصاویر فیلمبرداری کردم و به گلایه آن ها گوش دل سپردم. یکی می‌ گفت هر وقت که باران شدت می‌ گیرد، برنامه و زندگی ما همین است. یکی می ‌گفت زمین من آن طرف رودخانه است. دیگری می ‌گفت من کارگر پیمانکار هستم و اگر خود را به محل کار نرسانم، کارفرما مرا اخراج می‌ کند. آن یکی باید حتماً خود را به شهر می رساند تا برای مریضش دارو تهیه کند. میزبان ما هم که مدیر مدرسه بود باید به مدرسه می‌ رفت و خلاصه همه ناراحت بودند. فقط بچه هایی که مدرسه شان آن طرف بود از این که مدرسه تعطیل شده خوشحال بودند!

یکی از اهالی که آن طرف ایستاده بود با دیدن این وضعيت جلو كال آمد. درد دل و خاطره تلخی داشت که واقعاً ما را هم تحت تأثیر قرار داد. می ‌گفت: «در یکی از شب های زمستان چند سال پیش، همسر برادرم تب زیادی داشت و از حال او خيلي نگران بوديم. او را سوار ماشین کردیم تا به شهر ببریم. به کنار رودخانه که رسیدیم، دیدیم آب به قدری بالا آمده که عبور از آن به هیچ وجه ممکن نیست. به ناچار او را به خانه برگرداندیم. من دوباره به طرف رودخانه برگشتم تا شاید راهی برای عبور از آن پیدا کنم. ناگاه فکری به ذهنم رسید با خود گفتم شاید بتوانم با شنا خودم را به آن طرف رودخانه برسانم و با گرفتن تراکتور یکی از اهالی آن طرف رودخانه، همسر برادرم را از آب عبور دهم. ترس و اضطراب زیادی داشتم، از یک طرف به فکر جان خودم و آینده زن و بچه ام بودم و از طرف دیگر جان همسر برادرم در خطر بود. بالاخره با خودم کنار آمدم. درون آب پریدم و با کمک درختانی که در دو طرف رودخانه بودند و شاخه هایشان به طرف رودخانه خم شده بود، خود را به آن طرف رسانیدم و با قدرت هر چه تمام تر به سمت روستا دویدم و با تراکتور یکی از اهالی به سمت رودخانه برگشتیم. ولی راننده تراکتور جرأت این را پیدا نکرد که از رودخانه عبور کند و اصرارهای من هم فایده ای نداشت. دیگر رمقی برای برگشت نداشتم و به ناچار شب را در خانه یکی از روستاییان آن طرف رودخانه سپری کردم. تنها کاری که از دستم برمی‌‌آمد این بود که دعا کنم تا اتفاقی برای زن برادرم نیفتد. کم کم به خواب فرو رفتم و چند ساعت بعد سراسیمه از خواب بیدار شدم. باران قطع شده بود با عجله خود را به رودخانه رساندم، آب کمتر شده بود، از آن عبور کردم و با عجله به طرف خانه دویدم. دیدم جمعیت زيادي مقابل خانه جمع شده و متأسفانه کار تمام شده بود و همسر برادرم فوت کرده بود.»

داستان این بنده خدا که تمام شد خیلی ناراحت شدم و با خودم عهد کردم هر کاری از دستم برمی‌آید برایشان انجام دهم. یکی از اهالي شماره تلفن فرماندار را داشت همان جا با او تماس گرفتم و خود را معرفی کردم. در پشت تلفن برخورد گرمی داشت، اوضاع را برایش توضیح دادم و به او گفتم مردم از مسئول خادم و دلسوز دولتی که داعیه و شعارش عدالت اجتماعی است انتظاری جز خدمت ندارند و او هم قول داد بعدازظهر خود را به روستا برساند و اوضاع را از نزدیک مشاهده کند. بعد از قطع تلفن جریان گفت‌وگو را به مردم گفتم. آن ها که دل خوشی از مسئولین نداشتند خطاب به من گفتند که خیلی خوش بین و امیدوار نباشید. من هم به آن ها گفتم امید داشته باشید و توکل به خدا کنید.

بعدازظهر شد، دیدم خبری از جناب فرماندار نشد. آماده شدم برای رفتن به مسجد و اقامه نماز. بعد از پایان نماز مردم با کنایه مطالبی گفتند و من که هنوز امید داشتم، به آن ها گفتم صبر داشته باشید ان شاءالله درست می ‌شود. به خانه برگشتم.

مدتی نگذشته بود که برادر میزبان، سراسیمه به داخل اتاق آمد و گفت فرماندار آمده. اول فکر کردم شوخی می‌ کند. به او گفتم شوخی می‌ کنی. گفت نه باور کنید. فرماندار به همراه سه تن از همکارانش برای رسیدگی به اوضاع به آن جا آمدند. مسائل و مشکلات روستا را برای آن ها بازگو کردم و فیلمی را هم که تهیه شده بود به آن ها نشان دادم و اهمیت کار و مسئولیتی را که به عهده دارند به آن ها گوشزد کردم و ایشان هم قول احداث پل را به مردم دادند و گفتند از طرف ما به اهالی این نوید را بدهید که تا سال آینده ان شاء الله این پل احداث خواهد شد و در پایان تشکر کردند که مشکلات را این گونه به گوش آن ها رساندیم.

نقل خاطره از حجت‌الاسلام ابوالفضل عبداللهی

منبع: گوهرهای تبلیغ، سید محسن میرسندسی

 

برچسب ها
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: